السيد البروجردي (مترجم: اسماعيل تبار / حسينى / مهورى)

921

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى)

تحويل آن به وى خوددارى كرد ولى آن مرد دست برنداشت و رفت و آمد كرد تا سرانجام آن زن امانت را به وى تحويل داد . پس از آن‌كه وى امانت را گرفت ، رفيقش آمد و به آن زن گفت : امانت مرا بياور . آن زن گفت : دوستت گفت تو مرده‌اى و امانتى را گرفت . ميان آنان نزاع در گرفت و براى قضاوت در اين ماجرا به عمر مراجعه كردند . عمر به آن زن گفت : نظر من اين است ، كه تو ضامن هستى . زن گفت : قضاوت ميان ما را به على عليه السلام بسپار . عمر به على عليه السلام گفت : ميان اين دو نفر قضاوت كن . على عليه السلام به آن مرد گفت : امانتى شما نزد من ( يا نزد اين زن ) حاضر است . شما خودتان به آن زن دستور داديد كه به يكى از شما به تنهايى تحويل ندهد تا هر دو با هم بياييد . برو و دوستت را بياور . بر اين اساس على عليه السلام آن زن را بدهكار نكرد و فرمود : اينها مىخواستند مال اين زن را بخورند . » 1527 - ( 2 ) در كتاب دعائم الاسلام روايت مىشود كه : « در زمان خلافت عمر دو نفر دزد ، صد دينار نزد يكى از زنان توانگر قريش امانت گذاشتند و به وى گفتند : اين صد دينار يا بخشى از آن را به هر يك از ما به تنهايى تحويل نده و در صورتى كه با هم نزد تو آمديم ، آن را به ما تحويل بده . آنان از اين كار خود نقشه‌اى در سر داشتند . سپس رفتند و پس از مدتى يكى از آنان بازگشت و گفت : براى دوست من كارى پيش آمده كه نمىتواند براى گرفتن امانتى نزد تو بيايد . به من گفته است كه به تو بگويم كه به آن نشانى كه ميان تو و اوست ، مال را به من تحويل دهى . چون آن زن ، ساده و خوش‌باور بود ، مال را به وى تحويل داد و آن مرد رفت . آن‌گاه نفر دوم آمد و به آن زن گفت : امانتى را بياور . آن زن گفت : دوستت آمد و فلان نشانى را داد و پول را گرفت و رفت . 564 مرد گفت : من او را نفرستاده بودم . آن‌گاه آن زن را نزد عمر برد . عمر نمىدانست چگونه ميان آنها قضاوت كند ، از اين رو آنان را نزد على عليه السلام فرستاد . امير مؤمنان عليه السلام به آن مرد گفت : وقتى شما به آن زن گفته‌ايد كه امانت را به يكى از شما به تنهايى تحويل ندهد ، تو حق ندارى بدون حضور دوستت چيزى از وى بگيرى . پس برو و دوستت را بياور و با هم حقّ‌تان را بگيريد . آن مرد ناراحت و پشيمان رفت . »